|
جهت دريافت مطالب كامل گروه انديشه با مجله تماس
حاصل فرمائيد..
مباني
ايده اصلاح
به نظر
میرسد، در
دهههای انتهایی قرن
بیستم، در
بسیاری از مناطق
جهان، تا حدود
زیادی، گفتمان
انقلابى جاى خود
را به مهندسى
اجتماعى و
اصلاحات داده است.
اروپا
از دههی
هفتاد ميلادى
به اين طرف
به صورت گسترده
از عصر حماسهی
اجتماعی خارج
شد، و با
مرگ كسانى مثل
ماركوزه و
سارتر، راهحلِ «برخيزيم
و براندازيم»
به
عنوان يك راهحل
استراتژيكِ مشكلات،
مورد بدگمانى و
بىاعتمادى قرار
گرفت. چه
عواملی زمینههای
مساعد این
تغییر پارادایمی را
فراهم
کردند، و مقتضیات
این تغییر
چیست؟ برای
جستوجوی
چشمانداز پاسخی
برای این پرسش،
بررسی اصطلاحات
اصلی بحث میتواند
روشنگر باشد.
غالباً
چنین انگاشته
میشود كه در
مقابل «انقلاب»
كه به
تغييرات بنيادى
همراه با خشونت
اطلاق مىشود، «اصلاح»
بهمعنى
تغييرات جزیى و
روبنايى با
پرهیز از مقاومت
است. اما،
از یک دیدگاه،
آنچه
كه اصلاح را
از انقلاب جدا
مىكند، جزیى
یا كلى بودن،
و استقامت
داشتن یا نداشتن
نيست؛ اصلاح در
يك معنى فرقى
با انقلاب
نمىكند و آن
تلاش براى
دگرگونى است، اما
عناصری در
انقلاب وجود دارد
كه اصلاح از
آنها
اعراض مىكند و
همين اصلاح را
با انقلاب
متفاوت مىكند.
این
عناصر عبارتند از:
نگاه
آسانگیر به تغيير
انسان و
اجتماع، به گونهاى
كه گمان میرود
در تحقق هر
آرزو و آرمانی،
خواستن توانستن
است؛ اصالت مانع،
و شیوع این
تصور كه با
حذف رژيم
سیاسی، بديلى كه
برجاى آن قرار
خواهد گرفت،
بهیمن اخلاق و
عقیده، عموم
مشكلات را حل
مىكند؛ تأكيد
بر خشونت به
عنوان تنها
روش؛ سرعت بدون
دقت در
بهینهسازی، بهطوری كه
تغييرات
پرشتاب و
ناسنجيده پى گرفته
میشود. در
گفتار انقلابگرا:
شرايطى
كه وجود دارد
مطلوب نيست و
شرايط مطلوبى
متصور است؛ بايد
از اين شرايط
نامطلوبِ موجود
به آن شرايط
مطلوبِ متصور
رسيد؛ در غيابِ
مانعِ رژيمِ
موجود، بهسرعت، شرايط
مطلوب برقرار
مىشود؛ اين راهى
ندارد جز
براندازى قدرت مستقر
به يُمن خشونت.
يك
فرآيند اصلاحى در
دو مرحله با
انقلاب مشابه
است: شرايط
نامطلوب موجود،
و شرايط مطلوبى
ممكن است؛ بايد
حركت كرد و
از اين نقطه
به آن نقطه
رسيد. تا
اينجا
ميان دو فرآيند
فرقى وجود
ندارد. كاملاً
ممكن است اين
تغييرات و
تحولاتى كه در
يك حركت اصلاح
اتفاق میافتد
عميق و بينادى
باشد، و اركان
را جابهجا
كند، و حتا
در مواردى از
استقامت ناگزير
شود. اما
تفاوت در اين
است كه در
اصلاح بديلى كه
مورد نظر است
به عنوان
اتوپيا مطرح نمىشود؛
اين
تصور را كه
فقط با تخريب
نهادهاى موجود
و از ميان
برداشتن نظم
مستقر، حل عموم
مشکلات آسان
است، کنار گذاشته
میشود؛ از
خشونت، به عنوان
«تنها
راه رهايى»
يا حتا
اولين ابزار صريحاً
پرهيز مىشود؛
تغيير
با محاسبه و
مطالعه و چند
جانبهنگرى همراه
است، و لاجرم
برقآسا نیست.
پس در
يك حركت
اصلاحى، تغييرات اصولى
هم ممكن است،
اما با حداکثر
استقامت و
حداقل خشونت، با
تكنيك و تقسيم
كار، با روش
آزمون و خطاى
تجربى، مقيد به
احتياط و درس
از گذشته، و
خصوصاً پرهيز
از وعدههاى بزرگ.
در
انديشهی
سیاسی مدرن حتا
تا نيمهی
قرن بيستم،
متأثر از تفكر
روشنفكرى
کلاسیک، كه از
نظریهی
اپیستمولوژیک لوح
سفید لاك شروع
شد، با
رمانتیسیسم روسو تقويت
شد، نظریهی
جنگ طبقاتی
مارکس را زمینهسازی
کرد، و
مبدع و مروج
انقلاب در سطح
كشورهاى جهان
شد. نگاه
به اين دنيا،
يك نگاه حماسى،
مبتنی بر تضاد
آشتیناپذیر خير
و شر بود.
چنین
نگاه اسطورهاى، ولو
اينكه
كسى مثل ماركس
با آن ابتكار
و هوش آن
را در قالب
يك بيان پيچيده
و جذاب فلسفى
يا به تعبير
و تصور خود
او علمى، قرار
دهد، پيامش
چيزى جز انقلاب،
و نبرد به
قصد براندازى
شرّ و جايگزينى
خير نمیتوانست
بود. تفکرات
و تجربيات نشان
داد كه تصور
موجودات خيرى
كه جانشين موجودات
شر شوند،
حاكمانى كه تماماً
يا غالباً عدل
و لطف و
احسان باشند و
به واسطهی
همين خوبى،
عدالت، كرامت، توليد،
توزيع و رفاه
به همراه
آورند، چيزى است
اساساً دست
نيافتنى و حتا
اگر درصدى از
آن دستيافتنى
باشد، به دليل
ويژگىهاى خاص
طبيعى انسان و
پيچيدهگىهاى
ساخت روابط
جمعى، دشوار و
ديرياب است.
پس
اگر كفايت مانعشكنى
براى پيشرفت، و
براساس آن،
درهم شكستن خشونتآميز
نظم مستقر براى
رسيدن به
آرمانشهر، تجربههاى مثبتى
نبودهاند، و
اگر جهان ما
حماسى نيست،
بلكه تراژيك است،
و با فرمان
حملههاى بزرگ
مشكلى حل نمىشود،
بلكه همواره از
خوبى براى
خوبترى و يا
از بدترى براى
بدى بايد گذشت
و انتخابها،
ظريف، پيچيده و
غير بديهى است،
بنابراين تنها
راه كاستن از
مشكلاتى كه بر
اثر ايجاد
موانع بر سر
راه لذتخواهى
انسان به وجود
مىآيد، تنها
راه كاستن از
عيوب قدرت و
سيطرهجويى ذاتىِ
آن، چيزى نيست
جز مهندسى
اجتماعى يا اصلاح.
عوامل
متعدد و متنوعی
بنیآنهای
اصلی این تغییر
پارادایم را
فراهم کردند.
ادامه درمجله ي شماره 63-62
مرتضا مرديها
***
چرخه ي توسعه نيافته گي و استبداد
آيا مشكل خاورميانه اسلام است؟
خاورمیانهی
جهنمی؛ زادگاه ادیان، سرزمینی که حال گویی خود به نفرین خدایان گرفتار آمده
است. با شنیدن نام خاورمیانه به غیراز «نفت»، چرخهی معیوب خشونت، ترور،
استبداد و سرکوب اولین چیزی است که به ذهن متبادر میشود. جوامع خاورمیانهای
ـ خصوصا جوامع عربی ـ عمیقا غیرلیبرال و بیگانه با ارزشهای دموکراتیک هستند.
استبداد در خاورمیانه نه فقط در شکل سیاسی، که به شکل «استبداد اجتماعی» ـ که
از طریق ساختارهای متصلب پدر سالار اعمال میشود ـ نیز وجود دارد. اینگونه است
که نقض حقوق بشر در بخش عمدهای از خاورمیانه و جهان عرب، از پشتیبانی افکار
عمومی نیز برخوردار است. بهعنوان مثال نقض حقوق زنان، خشونت علیه آنها و سلب
سازمان یافتهی حق حیات از طریق اعمال مجازات مرگ، دارای ریشههای عمیق اجتماعی
در خاورمیانه است (ماهیت اقتصادی و عینی این ریشههای اجتماعی در ادامهی این
مقاله بررسی میشود) فقر، جوامع بسته با فرهنگ واپسگرا، عدم مدارا، فقدان
آزادیهای اجتماعی و سیاسی، اقتصاد رانتی و غیرآزاد، سیطرهی حکومتهای
سرکوبگر، فقدان حاکمیت قانون، ترور، خشونت و گسترش روز افزون بنیاد گرایی
دینی، مشکلات عمدهای است که پیکرهی بیمار خاورمیانه را رنج میدهد، این جا
هیچ خبری از نوزایش (رنسانس) نیست، آنچه پیشرو هست همه چشمانداز احتضار و
مرگ است. خاورمیانه اکنون مهمترین منبع تنش و تهدید در جهان است. پس از یازده
سپتامبر و حملات تروریستی در اسپانیا و انگلیس بود، که غرب متوجه شد، آنچه در
خاورمیانه میگذرد، دیگر تنها مسئلهی مردمان این سرزمینها نیست، بلکه تهدیدی
علیه صلح، امنیت و دموکراسی در سراسر جهان است. حمله به دو برج مرکز تجارت
جهانی، نمادی بود از تنفر عمیق جنبشهای بنیادگرایانه از غرب و ارزشهای مورد
احترام جهان مدرن. حالا دیگر مسئلهی خاورمیانه مسئلهی همهی جهان است. امروز
اگر سیاستمداران غربی از دموکراسی و توسعه در خاورمیانه دفاع میکنند، نه فقط
از سر خیرخواهی اخلاقی بلکه از این رواست که به این نتیجه رسیدهاند که
خاورمیانهی غیردموکراتیک و توسعه نیافته نه تنها قادر به همزیستی با غرب نیست،
بلکه تهدیدی خطرناک و دایمی برای امنیت و منافع جهان و غرب لیبرال نیز محسوب
میشود. شبکههای تروریستی مانند القاعده، هر لحظه و در هر جا، امنیت این
کشورها را نشانه گرفتهاند. بنیادگرایان متعصب دینی بزرگترین دشمنان دموکراسی
و حقوق بشر و خواهان نابودی تمامی ارزشهای دنیای مدرن هستند. این چیزی نیست که
اثبات آن محتاج استدلال زیاد باشد. در حقیقت درست پس از وقایع یازده سپتامبر
بود که سئوالهایی نظیر «چرا خاورمیانه به این روز افتاده است؟» و «راهحل
مسائلی نظیر خشونت، ترور، استبداد و توسعه نیافتهگی در خاورمیانه چیست؟»، به
محور و کانون تاملات اندیشمندان، سیاستمداران و استراتژیستهای غربی در اروپا
و آمریکا تبدیل شد. این پرسشها در واقع با سقوط برجهای دوقلو از حاشیهی
بحثهای آکادمیک به متن منازعات سیاسی در این کشورها کشانده شد. توسعه
نیافتهگی و استبداد، یکی از دغدغههای همیشهگی روشنفکران خاورمیانهای نیز
بوده است، آنها همواره کوشیدهاند راه حلی برای «مسئلهی عقب ماندهگی»
بیابند.به عنوان مثال قدمت اینگونه تلاشها و تاملات در ایران به قرن نوزدهم
میلادی بازمیگردد، جهان عرب نیز به ویژه از دوره ناصریسم در مصر، زیر پرچم
جنبشهای ناسیونالیستی و سوسیالیستی، نوسازی و توسعه را هدف قرار داده بود.
همهی این تلاشها اما بینتیجه ماند، نه تنها مشکل نوسازی حل نشد، که معضل
گسترش بنیادگرایی دینی نیز به مشکل پیشین افزوده گردید. انقلاب 1979 در ایران و
ظهور و بروز جنبشهای بنیادگرایانه در سرتاسر خاورمیانه و شمال آفریقا از
پاکستان گرفته تا مصر و مراکش به عقیدهی بسیاری، از نظریهپردازان سیاسی،
پیامد «شکست سیاستهای نوسازی» بود. به عقیدهی این دسته از متفکران،
مدرنیزاسیون ناتمام، سرکنگبینی شد که از قضا صفرا به وجود آورد. درست به همین
دلیل است که معمای سه وجهی «توسعه نیافتهگی، استبداد و بنیادگرایی»، هنوز
مهمترین صورت مسئلهی پیش روی روشنفکران و متفکران جوامع خاورمیانهای است،
مسئلهای که حالا به مسئلهی مشترک آنها با همتایان غربی شان در اروپا و
آمریکا نیز تبدیل شده است. ادامه در مجله ي شماره 62-63
رشيد اسماعيلي
***
کلمهها
و
ترکیبهای
تازه
در
بارهی
روشنفکری
دینی
بسیاری را نظر بر این است که روشنفکری دینی اصطلاحی تناقضآمیز است؛ آئین،
تکامل خرافه بوده است و مبانی نظری اساسی آن منافی هرگونه آزادی اندیشه و
انتخاب است، در عمل هم گاه در کنار قدرت و گاه مستقلاً از مهمترین عوامل سرکوب
و عقبماندگی بوده است. این سخن هرچند بهرهای از حقیقت داشته باشد، بهرهای از
آن را هم فرو میگذارد. ماجرا از این پیچیدهتر و پر پستی و بلندیتر است.
اما، از منظری عملگرایانه و کارکردنگر، کسانی به نام یا وصف روشنفکر دینی
مشهور بودهاند و اینان در جهت پیشرفت اموری مؤثر افتادهاند که سنتاً از
روشنفکران انتظار میرفته است؛ مثلاً در دفاع از آزادی و علم و پیشرفت. و
بهگمانم همین کافی است که در این بحث موجز، بنا را بر دریافتهای عادی و عملی
از این تعبیر بگذارم. افراد و اطواری که ذیل عنوان روشنفکری دینی شناحته شده
اند، به دو بخش تقسیم میشوند: روشنفکری و روشنفکران دینی لیبرال و روشنفکری و
روشنفکران دینی چپ.
در باب روشنفکری دینی با گرایش چپ، به گمان من، سخنی چندان برای گفتن باقی
نمانده است. از انتقادات راجع به این نحله، یک بهره همانی است که ناظر به نقد
روشنفکری چپ است. به عبارتی، روشنفکری دینی چپ، بسیار بیشتر چپ بوده است تا
دینی، و به همین دلیل هم عمدهی ایراداتی که بر چپگرائی و سوسیالیسم وارد است
دامن آن را هم میگیرد. نقد ریشهای روشنفکری چپ را تا حدودی در کتاب دفاع از
عقلانیت و بیشتر در کتاب نقد مبانی فکر سیاسی آوردهام؛ نیز در خصوص چپ مذهبی
و ایراداتی که علاوه بر چپ بودن بر آن وارد است، در مقالهای با عنوان "میراث
چپ مذهبی"، در کتاب با مسؤلیت سردبیر، نقد و تشخیص خود را عرضه کردهام: چپ به
طور مطلق، از سه عنصر آنارشیسم، رمانتیسم، و آنتاگونیسم سربار است، که ریشهی
انبوهی از مصائب بشر در قرن بیستم را میتوان در آن جست و از یافتن هم ناامید
البته نبود. این قارعهی قرن داستانی ساخت که گرچه خود نام بیداری بر نقل آن
میگذاشت، (و گرچه نتائجی و فوایدی نااندیشیده هم شاید دارا بود)، فی الجمله
تشابهی داشت با داستانهای اساطیری که به کار خواب کردن کودکان میآمد: رابین
هود یا سمک عیار؛ و یا فیلمهای سیانس فیکشن که کارکرد برانگیختن نوجوانان
داشت: پارک ژوراسیک یا گودزیلا. چپ مذهبی، علاوه بر اینکه، عناصر سه گانهی
فوق را با لعابی از احساس و باور مذهبیِ غالباً غیر اصیل، پرداخت کرد و آنها
را بومی و مقدس نمود، چیزهائی هم بر آن افزود که در رأس آن حساسیتهای
حیرتانگیز نسبت به امور جنسی و روابط دو جنس (حتا موارد حلال یا جلوههای جزئی
و سطحی آن) بود. برای اینکه ابهامهای مصداقی را حتیالامکان از سخن خود دور
نمایم، اشاره میکنم که از جمله بهترین تجلیگاههای این چپ، بعضی انجمنهای
اسلامی دانشجویی، به ویژه در دو دههی این و آن سوی جابجاییهای قدرت در سال
1357 بود؛ و اثرگذاران و خطدهندگان اصلی آن هم، که امروز دیگر هر کودک مکتبی
آنها را میشناسد، معالاسف هر چقدر از نیت پاک و شخصیت استوار بهرمند بودند،
پیامد تلاشهایشان همین چیزی است که امروز پیش روی ما است؛ و تلاشهای
طرفدارانشان در اینکه جملاتی در تأیید دمکراسی یا نظائر این در کتابهایشان
بجویند یا مسئلهی اقتضائات زمانه را پیش کشند، سعی بیفایده است. در یک کلام،
اگرچه این ادعا فراوان گفته شده و فراوان هم نقد شده، و حتا با بعضی تحلیلهای
سطحی هم ممکن است برآمیخته شود، در عین حال کماکان بر این پای میفشرم که
ارکانی چون، قطبی کردن فعال جامعه و جهان، درانداختن مبارزهای خونین میان
آنها، آشتی ناپذیری با حکومت عرفی، استقلال طلبی و جهان سوم گرائی، غلبهی
مؤلفهی امنیتی بر همهی ملاحظات دیگر، لاف گزاف ساختن آدم و عالمی از نو،
حساسیتهای حیرتآور بر روابط اجناس، تقدیس خشونت، و ترویج طرزها و طرازهای غیر
اخلاقی در حذف رقیب، چیزهائی نبود که بالاصاله از ذهن و زبان و سابقهی
لایههای سنتی دین گرایان (اعم از روحانی و غیر آن) بیرون تراود؛ افراد و
افکاری چون جمالالدین افغانی و فدائیان اسلام هرگز نتوانستند، جز به نادر، نظر
علمای سنتی را به دینی بودن ارزشها و روشهای خود مساعد و متقاعد کنند. این
همه به دست روشنفکری چپ مذهبی ساخته و پرداخته شد و در اختیار دیگرانی قرار
گرفت که پاس حرمت ولی نعمتان خود را هم نداشتند. و چنین شد که شد.
روشن است که این سخن، مخالفت امروز آنان را با اینان بیقدر نمیکند و
نمیبایست کسی را صرفاً به جرم سوابق بد طرد کرد. در نقد چپ نباید در پی محاکمه
و ملعنت بود، این ریشهیابی علمی و فلسفی امور است که افتتاح چنین ابوابی را
اقتضا میکند. نیز این سخن دامن کسانی را تطهیر نمی کند که کسری از حسن نیت و
حس انسانیت بسیاری از عناصر روشنفکری چپ را نداشتند و همچون شیران نر وقتی
زحمات تمام شد و شکار به زمین افتاد، سلانه سلانه به خوردن آن میل فرمودند و در
لابلای آن هر از یک چند که تلاشگران اصلی به طلب سهم سری میجنباندند، با چشم
غرهای و حملهای ارادهی قطعی خود را در ادامهی این تقسیم کار تأیید
میکردند. فقط گاه این سؤال ذهن را میگزد که آیا صداقت مشهور این چپ اقتضا
نمیکند که به اشتباه خویش اعتراف کند و از مردم عذر بخواهد؟ کسانی که فاصلهی
قابلتوجهی از گذشتهی خود گرفتهاند، چرا مایلند تمامی این تغییرات را در
پردهی سکوت طی کنند. در ایران بسیاری از رانندگان سر پیچها بدون زدن راهنما
میپیچند و این همیشه از سر بیاعتنائی نیست، گاه احساس میکنم راننده از
پیچیدن خود گوئی شرمنده است و گوئی با نگاه خود میگوید پیچیدن مرا ندیده بگیر؛
در حالی که اولاً پیچیدن مایهی شرمندگی نیست و ثانیاً ابراز نکردن آن بدتر
است، چون در پنهانکاری بیش مظنهی غش میرود. کسانی که زمانی از مبارزهی سرخ
و اقتصاد دولتی و جامعهی بسته و... دفاع کردهاند و الان کاملاً با آن
مخالفند، چرا با اعتراف به این، وجدان خود را سبک نکنند و بدگمانی ناظران را
هم؟ بله در آن فضای خاص آن کارها حق و مستحق به نظر میرسید، و این مبنای تفهم
و بخشش است، اما اشتباه که بالاخره بوده است، همین اشتباه است که باید مورد
اشاره قرار گیرد، بحث اعتراف به خیانت نیست. اگر هر کاری، دقیقاً و صرفاً، در
جایگاه وقوع خود و با توجه به فضای گفتمانی که آن را احاطه کرده بوده مورد
قضاوت قرار گیرد، آیا مجموعه کارهایی که بتواند به وصف نادرست متصف شود یک
مجموعهی تهی نخواهد بود؟ نه مگر "هر" فعلی در زمان وقوع به اعتبار ضرورت و به
اعتبار حسن صورت میگیرد؟
اما بپردازیم به قسم دوم یعنی روشنفکری دینی لیبرال. مهدی بازرگان، که سر
سلسلهی این قوم بود، بسیار کوشید تفسیری از دین عرضه کند که با توسعهی
لیبرالی در تعارض نباشد؛ غرب مترقی از نگاه او تحقق راه انبیا بود: توسعه و
بهداشت و علم و کار اروپایی چیزی بود که میتوانست در شرق، نتیجهی ایمان و عمل
صالح باشد و نبود. او نفعطلبی (لیبرالی) را "کلید سعادت آخر الزمان" نامید و
این دقیقه را به عین عنایت گرفت که نفعپرستی دو سوم راه درست، یعنی آنچه راجع
به خوبی به خود است و آنچه راجع به خوبی به دیگران است، را تأمین میکند. او
اخلاق لیبرال را در سکس خلاصه نمی کرد، بلکه وجدان کاری و نظم و مسئولیت
اجتماعی و اعتدال رفتاری آن را در کانون معاینه قرار میداد، و هدف دین تلقی
میکرد. ما موافق صحت این تطابق باشیم یا نه، به یمن اینکه او در زمانی چنین
ایدهای را پی میگرفت که چپ، حتا مذهبی، مشغول این بود تا تمامی خلل و فرج روح
خلق را از مواد منفجرهی فتنه و آشوب انباشته کند، و چون در آن زمان پیشبرد منش
و روش معقول و لطفآمیختهی او چیزی نزدیک به یک مأموریت ناممکن بود،
نمیتوانیم فایدهمندی آن را عرضهی تردید کنیم؛ دست کم برای اینکه استناد
پیشگامانِ اینک پشیمان یا پیروان آنان به ایجاب زمینه، مطلقیت خود را فرو نهد،
و معلوم کند در همان زمان هم ممکن بود در دام غربستیزی حزب توده، تمدنستیزی
سنت گرایان و حتا استقلالگرایی مصدق و رادیکالیسم شریعتی نیفتاد. روشنفکری چپ،
اعم از دینی و غیر دینی، و تودههای بیمنطقی که بیمهاریشان انقلابیگری نام
گرفته و تقدیس میشد، چنان عقل و مصلحت را در مظان اتهام انداخته بود که متانت
و مروت و مدارای بازرگان را به اسباب تمسخر او بدل کرده بود. و ما بس دیر
فهمیدیم که مشارکتمان در آن تمسخرها بس شبیه بوده به مشارکت آن صوفی مقلدی که
نمیفهمید با آن شور و شعف شعار دادن همراه آن جماعتِ دیریافته آز از روزگار،
چوب حراج زدن بود بر همه چیز خود! مزیتی دیگر از بازرگان که کمتر محل اعتنا
بوده، اهمیت کمتری بود بهنسبت، که او برای دمکراسی نسبت به قانون سالاری و
توسعه باور داشت. برای او اقتصار شاه به سلطنت، به جای حکومت، کافی بود؛ و
همین نشان میداد که مایههای نوعی محافظهکاری تعدیل شده و علمی و عینی، که با
تحولات آرام و بهینهسازیهای متکی به تجربهی ملل راقیه منافی نباشد، در او بر
غوغاسالاری و مرگ خواهی و سودای زیروزبرگری و تودهستائی و نخبهگریزی و
برداشتن لجام تجربه از دهان عقلِ مجردِ مخیل غلبه داشت. فیالجمله، راه طی شده،
نظریهای بود ساده ولی مهم، که توسعه را کلید همهی درهای بسته میدید، و در
این دید، تا جائی که درهای بسته اصلاً بازشدنیاند، عظیم بر صواب بود؛ گِرد خشم
و خصومت و قطبیسازی نمیچرخید، بشریت را خویش یکدیگر میدید، جهان را انسانی و
انسان را جهانی، و چون زنبوران، شهد بیش راه نگاهش را میزد تا چون مگسان، چرک.
مهمترین پدیدهی نظری در عالم روشنفکری دینی لیبرال، نظریهی قبض و بسط
است. بدون این نظریه، و بدون پرداختی چنین اثرگذار از آن، بسیاری از کسانی که،
به هر علتی، دلی در گرو دوستی دین داشتند، ناگزیر بودند با لیبرالیسم از در
دشمنی درآیند. تئوری تکامل معرفت دینی، در فضائی که نگاههای بسیاری نگران شاهد
قدسی بود، جواز داد تا پیش از آن که تصمیمی فیصله بخش کار را یکسره کند،
همزیستی مسالمت آمیزی میسور شود. متفکران دیگری هم در این امر خیر، مساهمت
ورزیدند و سعی نمودند به اشکال مختلف، مردم را یضع عنهم اصرهم و الاغلال التی
کانت علیهم. سعی تمامیشان مشکور و مأجور باد! لاکن گفتنی است که نظریهی مذکور
و نقد و تشخیصهای ناظر به آن، همه در فضائی جولان میکرد که اندیشه را حرمتی
بیش از میزانی که میخواست، میداد؛ و این نقیصهای بود که کوچک نبود، چون چنین
القا میکرد که جامعه نیست مگر نخبگان و فرهیختگان و مشکل اینان نیز نیست مگر
از جنس فکر. این سخن ممکن است شگفت بنماید! آخر ما چه هستیم اگر مدافع نخبگی و
فرهیختگی و اندیشه نیستیم؟ در مقابلِ آن همه عوامی و عوامپروری و عقل را به
عاطفه ارزان فروختن و بر طبل تبعیت و تقلید کوفتن و رگهای برآمده را بر دلائل
معنوی ترجیح نهادن، حجت بر ما هنوز تمام نیست، تا آتش در این تیرگی بزنیم؟ به
یقین مفاد سخن من این نیست، چرا که خود از ناقدان آن بودهام؛ هرگز مباد که
روشنفکری، از هر تیره و طایفه و مکتب و مذهبی که باشد، به چوب نقد کسانی طرد
شود که آئین خود را بر خصومت با فکر و روشنی استوار کرده اند. آنچه اینجا به
آن چشم دارم، این است که اندیشه با همهی فرهمندیاش، پائین دستِ زندهگی
مینشیند، و روشنفکری دینی لیبرال در باب زندهگی کم گفت.
روشنفکران دینی لیبرال، بیشتر مزاجی فلسفی داشتهاند، همان طور که روایت
چپ آنان (مثل عمدهی چپها |