|
تصوير حماسه
ساختار نمايشي شاه نامه در گفت و گو با دكتر ميرجلال الدين كزازي
؟ براي ما و مجلهي
فردوسي مايهي مباهات و شاديست كه در خدمتِ استاد دكتر كزازي هستيم. دكتر
كزازي از شاهنامه پژوهانِ پر آوازه روزگارِ ما هستند كه افزون بر كتابهايي كه
دربارهي شاهنامه نوشتهاند، مهمترين كارشان، ويرايش و گزارشِ متنِ كاملِ
شاهنامه است.موضوع گفتوگوي ما شاهنامه است و اين كه چهقدر ميتوان اين اثر
حماسي را، اين حماسهي ملي را به تصوير كشيد و داستانهاي شاهنامه را در
صحنهي تآتر يا بر پردهي سينما ديد.آغاز سخن را به شما ميسپاریم كه خودتان
کلام را آغاز كنيد:* من چونان درآمدي و ديباچهاي بر اين گفت و شنود، شايسته
ميدانم كه بر نكتهاي بنيادين در ادب داني و سخنشناسي انگشت برنهم و آن هم
اين است كه گاهي ادبدانانِ فرنگي و به پيروي از آنان سخنشناسانِ ايراني،
خرده ميگيرند كه ما در پيشينهي ادبِ پارسي با گونهي ادبِ نمايشي روبهرو
نيستيم و اينگونه و شيوه در داستاننويسي يا داستانپردازي در ادبِ پارسي
روايي نداشته است.يك سخن اين است كه ما چرا بايد در ارزيابي و سنجشِ ادب و
فرهنگِ خويش از سنجههاي فرنگي بهره ببريم. ما از كجا دل استوار و بيگمانيم كه
در اين گونهي ادبي زيان و كمبودي براي ادب پارسي است. اين را به شيوهاي
فراگير ميگويم. اما حتا اگر ما پايه را بر كالبدها و گونهی روندهاي ادبِ
اروپايي، بر سنجش و داوري بنهيم، من بر آنم كه به شاهكارهايي درخشان در ادبِ
نمايشي در پيشينهي ادبِ پارسي باز خواهيم خورد.اما نكته اين است كه هميشه هنرِ
چيره و فراگير در ايران زمين از كهنترين روزگاران، هنرِ شعر بوده است. ما اگر
بخواهيم گونهها و كالبدها و روندهاي ادبي را در ايران پژوهيم ميبايد پايه را
بر شعر ايران بنهيم.در شعرِ پارسي به ويژه در دو سامانه يا شيوه و روندِ فراگير
و پايدار در آن كه يكي بزمنامه سرايي است و ديگر رزمنامه سرايي اما به
نمونههايي بسيار سخته و پخته در ادبِ نمايشي باز ميرسيم كه با درخشانترين
نمايشنامههاي اروپايي پهلو ميتوانند زد.حتا در سامانهي سومين در ادبِ پارسي
كه من آن را رازنامهسرايي مينامم، خواستِ من از آن، ادبِ نهانگرايانه و
صوفيانه است.اين است كه شما در شاهنامه چونان برترين شاهكارِ ادبِ پهلواني و
حماسي، چونان برجستهترين رزمنامه، به داستانهايي برميخوريد كه از نگاهي
فراخ ميتوانيم گفت نمايشنامه است يا حتا فيلمنامه.شما گفتيد كه از ايلياد و
اوديسهي باز خوانده. به هومر نمايشنامهنويسان يا فيلمنامهنويسان، بهرهي
بسيار بردهاند، براي اين كه اين دو اثر حماسي را به صحنه ببرند یا از آن فيلم
بسازند. من بيهيچ درنگ و دودلي ميگويم اگر آن نمايشنامهنويس يا
فيلمنامهنويس اروپايي يا آمريكايي، هنگامي كه ميخواسته است، اين دو داستان
را يا بخشي از آنها را ساختاري نمايش بدهد، ناچار شده است كه بر پايهي اين
دو، نمايشنامه يا فيلمنامه بنويسد. اما ميتوانيم داستانهاي شاهنامه را به
همان ساني كه هستند، به نمايش در آوريم. ساختارِ نمايش داستانها در شاهنامه
آن چنان سنجيده و استوار است كه دستاندركارانِ نمايش، به آساني ميتوانند آن
داستان را به اثري نمايشی دگرگون كنند.يعني بر پايهي آن داستان نمايش را به
صحنه ببرند يا فيلمي بسازند. من چندي پيش در دانشكدهي هنرِ سپاهان، در اين
زمينه سخن راندم چون بيشينهي شنوندهگان از كساني بودند كه با هنرِ نمايش
آشنايي داشتند يا در آن ميپژوهيدند يا آن را ميآموختند، من به ساختارِ نمايشي
در داستانهاي شاهنامه پرداختم. آن جا كمابيش به شيوهاي شوخ گفتم كه
داستانهاي شاهنامه، تا بدان پایه از ديدِ داستانشناسي و از ديدِ شايستهگي
براي به نمايش در آمدن، سخته و پخته هستند كه استاد، (منظور فردوسی است) براي
نمونه تنها روشن نكرده است كه دوربينِ فيلمبرداري را بايد در كجا نهاد. زيرا
كه در آن زمان چيزي به نام هنرِ سينما هنوز پديد نيامده بوده است. اين نكته را
من در آن گفتار با نمونههايي روشن داشتم.اين سخن به هيچ روي از سرِ شيفتهگي
به شاهنامه نيست به راستي داستانهاي شاهنامه آن چنان است كه هنرمندانِ نمايش
به آساني ميتوانند آنها را به صحنه ببرند يا فيلم بر پايهي آنها بسازند. من
يك نمونه ميآورم براي شما داستانِ رستم و سهراب يا رستم و اسفنديار از
شناختهترين و پرآوازهترين داستانهاي شاهنامهاند. از اين روي من نمونهها
را از اين دو داستان ياد ميكنم.داستان رستم و سهراب يكي از درخشانترين
نمونهها در گونهاي از داستان است كه شايد بيش از هر داستاني ديگر به كارِ
هنرِ نمايش آمده است كه آن را غمنامه يا تراژدي ميناميم. اين گونه از
داستان، داستاني است كه ساختاري يگانه دارد. به سخنِ ديگر همهي بُنمايههاي
داستان در رخدادها به يك رويدادِ بنيادين باز ميگردند كه آن رويداد،
رخدادي است ناگزير.از اين روي اندوهبار و فاجعهآميز. همهي داستان از آغاز
تا انجام برگردِ اين رخدادِ بنيادين كه گرهگاه يا چگادِ داستان است در
ميتند، پديد ميآيد و پيش ميرود. از اين روي ساختارِ غم نامه يا تراژدي
ساختاري يگانه و يكپارچه است. شما اگر از اين ديد رستم و سهراب شاهنامه را
بكاويد، ميبينيد كه همهي رفتارها، همهي كردارها، همهي بنمايههاي داستان و
رخدادهاي نمادين سرانجام ميرسند به آن رخ داد بنيادين كه رويارويي رستم است
با سهراب و كشته شدن سهراب. شما هيچ نكتهي داستان شناختی در اين داستان
نميبينيد كه در پيوند با اين رويدادِ بنيادين نباشد.چند غم نامه را شما در
ادبِ جهان ميشناسيد كه تا بدین پايه ساختاري سنجيده و استوار و هنري داشته
باشد؟رستم روزي اندوهناك است. از ايوانِ خود در زابلستان به آهنگِ شكار بيرون
ميآيد. آن چنان گرم شكار بوده است كه نميداند به كدام سوي ميرود. در مرز
ميان ايران و توران كه شهري به نام سمنگان در آن جاي داشته است، از كوفتهگي و
ماندهگي به خوابي گران فرو ميرود. سوارانِ توراني از آن سوي ميگذشتند. رخش
را ميبينند كه در مرغزاري ميچرد. چون رخش همانند رستم بارهای بيهمتا بوده
است، آنان با رنج بسيار رخش را در دام ميافكنند و به توران ميبرند تا از نژاد
او كُرهگاني به دست آورند.در اين هنگام رستم در خواب بوده است. هنگامي كه از
خواب برميخيزد رخش را نمييابد. نشان و ردِ رخش را بر ميدارد تا ميرسد به
سمنگان. به نزدِ پادشاهِ سمنگان ميرود. ميگويد كه اسبِ من گم شده است يا آن
را خواهيد يافت و به من باز خواهيد گردانيد يا من شما را خواهم كشت و اين شهر
را بر خواهم آشوفت. پادشاهِ سمنگان چونان ميهماني بسيار گرامي پذيراي رستم
ميشود. شب هنگام تهمینه که آوازه پهلوانيهاي رستم را شنيد بوده است و از
پیشتر گویی بدو دلباخته به نزدِ رستم ميرود. رستم او را به زني ميستاند و
پگاهان فردا رخش يافته ميآيد. رستم بر آن بر مينشيند و به سوي سيستان
ميتازد. شما اين بخش از داستان را كه بخش آغازين است با دقت نگاه کنید پدید
آمدن سهراب را می بینید. او از همان آغاز کودکی خُرد است در سیمای رستم. از
همین جا کودکی از رستم به بار مینشیند که باید در آینده هم رزم، هم بزم و هم
آورد او باشد. اگر از ديدِ داستانشناسي بكاويد، هيچ نكتهاي كه بتوان آن را بر
كناري نهاد بيآنكه به ساختارِ داستان گزندي برسد، نخواهيد يافت. همهي
رخدادها، همهي بنمايههاي داستان ناگزيرند.اگر رستم به شكار نميرفت، اگر به
مرز سمنگان نميرسيد، اگر رخشِ او را نميدزديدند، اگر به سمنگان نميرفت،
اگر تهمينه به او دل نباخته بود، سهرابي پديد نميآمد. هنرِ شگرف فردوسي در
همين بخش كه من نمونه.وار ياد كردم در اين است كه از اين ماجرا، كمابيش به
فراخي سخن گفته است. يعني رفتنِ رستم به سمنگان و گُم شدنِ رخش.ادامه
در مجله شماره 62-63
الهام باباقنبري - محمدجواد اعتمادي
***
***
شاه نامه اين سند جاودانگي ايران
نگاهی پژوهشی
بر فرازهایی از حکمت فردوسی
بخش ششم:
اقتباس موضوعی و انتخابی از شاهنامهی
در دست نگارش «محمد کرمی»
در
واپسین
گفتار
با
این
بیت
:
رسیدند
پس،
یك
به
دیگر
فراز
-
سخن
راندند
آشكارا
و
راز
به
آن
جا
رسیدیم
كه
سلم
و
تور
در
اتحادی
نا
میمون،
پلید
و
پلشت
در
مقابل
بزرگ
واری،
دور
اندیشی
و
بخشش
دست
و
دل
بازانهی
پدر،سر
به
ناسازگاری
برافراشتند
و
در
طمع
دست
یازیدن
به
سهم
بیش
تر
و
گسترده
تر
از
سرزمین
هایی
كه
به
آن
ها
واگذار
شده
بود،
فرمان
پادشاه
ایران
زمین
را
نا
عادلانه
و
یك
جانبه
به
سود
ایرج
پنداشته
و
به
كینه
توزی
و
دشمنی
با
فریدون
شاه
و
برادرشان
مشغول
شدند.سلم
و
تور
دو
گستره
پهناور
خاور
زمین
و
باختر
زمین
را
به
عنوان
محدوده
فرمان
روایی
خویش
كوچك
می
پنداشتند
و
آزمند
دست
یازیدن
به
سرزمینی
پهناورتر
بودند.
“پیام
سلم
و
تور
به
فریدون
“
گزیدند
پس
موبدی
تیز
ویر (1)
سخن
گوی
و
بینا
دل
و
یادگیر
ز
بیگانه
پردخته
(2)
كردند
جای
سگالش
(3)
گرفتند
هر
گونه
رای
سخن
سلم
پیوند
كرد
(4)
از
نخست
ز
شرمِ
پدر
دیدهگان
را
بشست
فرستاده
را
گفت
ره
بر
نورد(5)
نباید
كه
یابد
تو
را
با
د
و
گرد
چو
آیی
به
كاخ
فریدون
فرود
نخستین
ز
هر
دو
سپرده،
درود
پس
آن
گه
بگویَش
كه
ترسِ
خدای
بباید
كه
باشد
به
هر
دو
سرای
جوان
را
بود
روزِ
پیری
امید
نگردد
سیه،
مویِ
گشته
سپید
چه
سازی
درنگ
اندرین
جایِ
تنگ
كه
شد
تنگ
بر
تو
سرایِ
درنگ
جهان
مر
تو
را
داد
یزدانِ
پاك
ز
تابنده
خورشید،
تا
تیره
خاك
همی
بآرزو
ساختی
رسم
و
راه
نكردی
به
فرمانِ
یزدان
نگاه
نبینی
به
جز
كژی
و
كاستی
نكردی
به
بخشش
درون
راستی
سه
فرزند
بودت،
خردمند
و
گُرد
بزرگ
آمد
ت
تیره،
بیدار
خرد
(6 )
ندیدی
هنر
با
یكی
بیش
تر
كجا
دیگری
زو
فرو
برد
سر
یكی
را
دمِ
اژدها
ساختی
یكی
را
به
ابر
اندر
افراختی
یكی
تاج
بر
سر،
به
بالینِ
تو
برو
شاد
گشته
جهانبینِ
تو
نه
ما
زو
به
مام
و
پدر
كم
تریم
نه
بر
تختِ
شاهی
نه
اندر
خوریم
ایا
دادگر
شهریارِ
زمین
برین
داد
هرگز
مباد
آفرین
اگر
تاج
از
آن
تاركِ
بی
بها
شود
دور
و
یابد
جهان
زو
رها
سپای
بدو
گوشه
ای
از
جهان
نشیند
چو
ما
از
تو
خسته
روان
و
گر
نه
سوارانِ
تركان
و
چین
هم
از
روم،
گُردانِ
جوینده
كین
فراز
آورم
لشكرِ
گرز
دار
از
ایران
و
ایرج
برآرم
دمار
(7)
چو
بشنید موبد
پیام درشت
زمین
را ببوسید و
بنمود پشت(8)
بر
آن
سان
به
زین
اندر
آورد
پای
كه
از
باد
آتش
بجنبید
ز
جای
به
درگاهِ
شاه
آفریدون
رسید
سرا
پرده
ای
دید،
سر
ناپدید
به
ابر
|