سرمقاله

درستايش لذت

«در شرایط مساعدی بهسر نمیبریم، این را همه میدانیم؛ بر صراطی مستقیم شدهایم که از مو باریکتر و از تیغ تیزتر است. پشت پرچین چشمانداز لحظهها، پرتگاههایمهیبیسرکمیکشند‌. در خطریم. چشمها نگران تکاپوی منحنی اخبار است. امواج نابسامان آن، امید را به تشویش میاندازد. همه پر از پرسشاند؛ و سرگردان در بازار سیاه پاسخ.!از همه شایعتر، میان سؤالها «چه خواهد شد؟» است، که طیف پاسخها به آن چندان طویل است که حوصلهی گمان را سر میبرد. مثل این که کسی نشانی جایی را از جمعی بپرسد، و در راهنماییاش، جمیع جهات ششگانه را نشان دهند»          این جملات را روشنفکری به نام، دو سال قبل، در آستانهی نوروز بر تارک سرمقالهی روزنامهای نگاشت که اکنون به محاق توقیف رفته است. آن روشنفکر اگر چه اکنون گوشهی عزلت گرفته است و آن جریده اگر چه در چاه ویل مطبوعات ایران به عقوبت گرفتار آمده حکایت؛ هنوز همان حکایت است. حکایت، اما دیرینه سالتر از امروز و دیروز، یک سال و دو سال است. فراوان پرسیدهاند از راز مانایی خواجهی شیراز در حافظهی جمعی ایرانیان، یک دلیل و شاید مهم ترین دلیلش همسرایی شعر او با خاطرات تلخ امروز و دیروز است. زمان حافظ اگر چه کهنه شده است اما کلامش هنوز حدیث نفس ما است، آنجا که میگوید: «جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ استسالی که گذشت سال سختی بود، مثل سال قبلش و سال قبلترش و از آن قبلترهایش. به همین سیاق سال پیشرو نیز بر منهج احتمال سال سختی خواهد بود. چاره چیست؟ کم نپرسیدهایم چه باید کرد و کم نیز به بیراهه نرفتهایم. شاید وقت آن رسیده که لختی از هرولهی سرگردانی در راههای ناشناخته باز ایستیم و به آنچه در قفا بر جای نهادهایم بنگریم. از ادعاهای بزرگ دست بشوییم و بار به قدر توان بر دوش بگیریم. باری؛ 86 سال سختی بود برای روشنفکران، نویسندهگان، دانشجویان، روزنامهنگاران، زنان، کارگران و حتا مردم کوچه و بازار 87 چهگونه سالی خواهد بود؟ میتوان فهرستی بلند بالا از افادهها و افاضهها در پاسخ این پرسش ردیف کرد؛ همه بیهوده، همه تکراری، همه موجب ملال! پس بهتر آیا نیست که ذهن از بند این پرسش رها کنیم؟ آستانهی نوروز است، شاید خیلی وقتها سکوت، بهترین پاسخ چه باید کرد و چه خواهد شد باشد. چه کسی گفته است «کوشش بیهوده به از خفتهگی»؟ بسا خوابها که بیداری بر آن مرجح است. بسا آسودن و تن پروردن که از کوششهایی از آن دست که یک قرن است به نام روشنفکر کردهایم اگر نه مفیدتر لااقل بیضررتر باشد. راست است که به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل، با این احوال ما نه راه بادیه، که گاه مسیر جهنم در پیش گرفته ایم. به راه بادیه نرویم، به باطل هم ننشینیم، به آنچه کردهایم بیاندیشم شاید نه فقط مسیر که هدف را نیز وارونه دیده باشیم.نوروز است، از لختی آسودن ما بیگمان چرخ فلک نقصانی نمی‌‌گیرد، که شاید در چنین روزگاری بهتر کار، ستایش لذت باشد. که هدف جز این چه تواند بود؟ این نه یک کلیشهی خیامی یا اپیکوری که گزارهای است برآمده از بطن مدرنیته. مگر مدرنیته چه کرد جز کشف انسان به عنوان سوژهی لذت؟ که اگر در عصر پیشامدرن انسان یکسره وقف لاهوت بود در عصر مدرن خود بر دایرهی هستی نشست و جهان وقف ناسوت او شد.عصر مدرن نیز البته گاوهای مقدس خود را داشت. کمونیسم و فاشیسم (نازیسم) دوقلوهای چندش انگیزی بودند که انسان را نه غایت لذت که فدایی ذاتی برتر میدانستند: طبقهی کارگر، نژاد برتر. سیبری، داخائو و آشوویتس شهادت میدهند به آن سبعیتها که در حق انسان به نام ملیتپرستی یا به نیت بر پا کردن جامعهای بیطبقه رواداشته شد.

کافی است انسان را به عنوان موجودی لذتجو کشف کنیم و به رسمیت بشناسیم، آنگاه است که افسون همهی ایدئولوژیهای توتالیتر رنگ میبازد و نوروز نیک مناسبتی است برای فتح این باب. سال 87 سال سختی است، آری، پیشبینیاش نبوغی نمیخواهد. حال که در این گذرگاه تنگ عافیت دست و پا بستهایم لااقل در همین تنگنای فرصتها و نفس کشیدنها کامی از زندگی بجوییم. پیام نوروز برای ما ایرانیان در این روزگاران و روزگاران سخت گذشته چیزی جز این شاید نباشد. عسس و داروغه هر چه هم که بد هیبت باشند باز می توان در مسیر لذت کوشید. بر روی زندگی خندید. گلهای یاس و سوسن و سوری را دید. پیام بهاران را از قلههای دنا، الموت، بینالود، ارسباران، تفتان، البرز و دماوند شنید.

باز آمـــدم چون عیدِ نــو، تا قفلِ زندان بشکنم

وین چرخِ مردمخوار را، چنگال و دندان بشکنم

هفت اختــرِ بیآب را، کین خاکیان را میخورند

هم آب بر آتش زنم، هم بـــادهاشان بشکنـــم

گر پاسبان گوید که هی، بر وی بریزم جامِ می

 دربان اگر دستم کشد، من دستِ دربان بشکنم

                                                  مولانای بلخ

به اندیشه و خرد،

نوروزتان پیروز؛

زندگیتان فرخنده

و ایرانمان پاینده باد!

                              «شورای نویسندهگان»

-------------

سرمقاله

دیالوگ  یا  مونولوگ

انسان در فراز و فرودهای زندهگی و برای رفع نیازهای متنوع خود به ویژه دانستن و در پی آن خواستن، بیشتر از آن چه که باید تلاش کرده است تا به انتقال پیام و برخورداری از ارتباطات بپردازد.

انتقال اطلاعات از یک بخش به دیگر بخشهای جامعه و از یک فرد به فرد دیگر (ارتباطات میان فردی) و یا انتقال اطلاعات از یک فرد به کل جامعه (ارتباطات در نظامهای توتالیتر) و انواع دیگر انتقال اطلاعات با توجه به نیازهای هر جامعه و نوع حکومت آن بنا بر فرهنگ خاص موجود تفاوت دارد. در واقع این فرهنگ هر جامعه است که نوع ارتباطات و انتقال اطلاعات را تعیین میکند.

تئاتر افرا،  نمونهیی بسیار دقیق از فرهنگ ارتباطات در چنین جوامعیست. فرهنگی که در آن ارتباطات نه تنها در دوران معاصر بلکه در جای جای تاریخ این سرزمینها یک سویه و یک طرفه بوده است. فرهنگی که در آن به جای دیالوگ از مونولوگ استفاده میشود. این یعنی هیچ انگاری مردم !

در واقع در این فرهنگ پیام دهنده (منبع) به پیام گیرنده (مقصد) توجهی نمیکند و پویایی فرد را نادیده میانگارد. پیامها همیشه به مخاطب تزریق میشود. وسایل ارتباطی که حکم سرنگ را دارند، پیامها (محتوای سرنگ) را در مخاطب (گیرنده پیام) تزریق میکنند. در جامعههای توتالیتر مخاطبان همیشه، همهی مردم (به صورت عام) هستند؛ که پیامها را با استفاده از ابزارهای دولتی میتوان میان آنان پخش کرد. به طوریکه در ذهن و جانشان نفوذ کند. شاید به همین دلیل است که پوپولیستها در جامعههای استبدادی قدرت را در دست میگیرند به طور متوالی به تحریک و تهییج احساسات و عواطف ملت متوسل میشوند، مرتب به میان آنان میروند و برای آنها در یک جا سخنرانی میکنند. از آن چه که آن ها در طول زندهگیشان نداشته اند سخن              میگویند، آن را بزرگ می کنند و آنگاه که توده های ناآگاه، اما هیجان زده را تحریک کردند، آن چه را که در باورهای فاشیستیشان ریشه دوانیده است به مخاطبان خود تزریق میکنند و تکرار این حوادث زمینههای تولد دیوی خشم آلود و ویرانگر را به نام «استبداد» هموار می کند.

گفتوگو و مشورت در فرهنگ جوامع استبدادزده به طور معمول به (دخالت کردن و کوچک شمردن خود) تعبیر میشود. چهقدر در تصمیمهایمان با دیگران مشورت میکنیم و چهقدر برای حل مشکلاتمان با دیگران به طور مستقیم وارد گفتوگو میشویم؟ به نظرات دیگران چهقدر اهمیت میدهیم؟ جواب روشن است: بسیار کم و محدود ....

کودکیهایمان را به یاد بیاوریم، یا آن رفتاری که امروز با کودکانمان میکنیم. کنترل بیش از حد کودک و احترام نگذاشتن به حقوق او باعث میشود انسانی شویم که منافع فردی خود را به منافع جمع ترجیح دهد. متاسفانه در جوامع عقب مانده (سنتی) تکلیف بر حقوق انسانها ارجحیت دارد و درست در همینجاست که زیرساختهای احترام به حقوق دیگران در ما شکل نمی گیرد. این همان دردیست که از کودکی در ما نهادینه شده است.

چندان به خودمان غره نشویم. ما نیز گرفتار همین بیماری مهلک هستیم. زیرا از آن چه بر ما میرود آگاه نیستیم، چون پیامی که میرسد<